تبليغاتX
زندگی به زور عشق

زندگی به زور عشق

امروز که محتاج توام جای توخالیست...فردا که بیایی به سراغم نفسی نیست

این دو سه روز اتفاقات زیادی افتاد.شب عید غدیر رفتیم خونه مادر شوهر اینها.بر خلاف همیشه که همه بچه ها هستند شلوغ پلوغه فقط ما بودیم.نمی دونم آفتاب از کدوم طرف زده بود که ترشیده شروع کرد ازم نظر خواهی در مورد یک خواستگار بدبختی که خیلی وقته خوابوندتش تو آبنمک.می گفت طرف خیلی قدش کوتاهه وچکار کنم.من هم که اخلاقش رو می دونم گفتم:ببین اگه برات عادی میشه وبقیه خوبی هاش روی قدش رو می پوشونه قبول کن اگه نه اینکارو نکن یه عمری اون وخودت رو عذاب نده.

شب اونجا خوابیدیم بعد از حدود 7 ماه.خیلی خوشحال بودند که دخترم پیششونه.اگرچه من هفته ای یه بار بهشون سر میزنم ولی شب موندن رو اصلا دوست ندارم.فردا ظهرش اومدیم خونه وتا شب خونه بودیم.فرداش عروسی پسر عمم بود تا ظهر سرکار بودم وظهر مرخصی گرفتم وبا شوشو رفتیم نهار خوردیم ومنو گذاشت دم آرایشگاه.موهام خیلی خوشگل شده بود ولی بارون میومد در حدتیم ملی.تا رسیدم خونه کلی موهام آب خورد بقیش هم به لطف دخترم داغون شد.تو اون هیری ویری باید لباس شوشورو هم اتو می کردم آرایش می کردم شام دخترو می دادم.لباس می پوشیدم.خلاصه با عدم همکاری دختر ودیر اومدن شوهر با کلی حرص از خونه رفتیم بیرون توی عروسی هم تمام مدت دختر بغلم بود غر میزد .منم کفش پاشنه بلند پام بود وحسابی خسته وداغون شدم ولذا این شد گه ترین عروسی که تا حالا رفته بودم.البته قسمت عروس کشون خیلی حال داد.اونم به لطف ژانگولر بازی همسر.

پنج شنبه با چشمای پر خواب رفتم سرکار تاظهر که برگشتم خونه هزار بار پلکام افتاد روی هم.تصمیم داشتم نهار بخورم وبخوابم که شوشو زنگ زد وگفت:یه کم خونه رو تمیز میکنی؟

من:هاااااااااااا؟من دارم میمیرم از خستگی .می خوام بخوابم.

شوشو:بعد که از خواب پا شدی تمیز کن!

من:لازم نکرده به من بگی چکار کنم خودم بلدم

شوشو:آخه چیزه ....اینه....ببین قرار بود سورپرایز باشه اما خوب دیدم بهتره آمادگی داشته باشی.فردا شب واسه سالگرد ازدواجمون مهمونی گرفتم بچه ها(دوستامون)میان...

من:وااااااااااااااای جدی میگی؟ مرسی عزیزم....


27 آبان ششمین سالگرد ازدواجمون بود ولی خوب فکر می کردم نهایتاً واسه شام بریم بیرون.حسابی ذوق مرگ شدم.

اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که واسش کادو بخرم.اگه خودم میخواستم برم تابلو بود.واسه همین زنگ زدم به مامانم تا با بابام برن واسش سنتور که خیلی وقته دوست داره بخرن.

خلاصه  افتادم به تمیز کاری ولی خوب غذا رو بیرون سفارش داده بود وتوی خونه فقط سالاد ودسر درست کردم.جمعه تاظهر همه کارهام روکردم.لاک زدم ویه کم خوابیدم.دور وبر 5 پاشدم وآرایش کردم وموهام رو درست کردم.بعد هم لباسهای دختری رو عوض کردم.مثل گل شده بود.مهمونهامون 12 نفر بودن  یعنی 5 تا زوج جوون که دو تاشون هم بچه داشتن.خلاصه یه دوساعت به بزن وبرقص گذشت بعد هم شام و آکادمی گوگوش.

راستی همسری از صبح راه میرفت ومیگفت مغازه ای که توش واست کادو دیده بودم تعطیل بود ...ببخشید ...پولش رو بهت میدم...

ولی من با توجه به تجربه سالها زندگی می دونستم داره  الکی میگه تا من وقتی کادو رو دیدم غش کنم از خوشحالی.

بعد آکادمی گوگوش کیک خوشگلی که خریده بود و نشونم نداده بود رو آوردیم شمع فوت کردیم وماچ وماچ بازی و...

یهو دیدم یه بگ دست به دست رسید به من که همانا کادوی شوشو بود...

وای چی می دیدم یه پالتوی چرم قهوه ای عسلی با خز واقعی .یه مارک معروف دوخت ایتالیا.به زور آب دهنم رو قورت دادم.از تصور اینکه چقدر واسش پول داده سکته کردم.خلاصه پریدم بغلش کردم و...

کلی شرمنده شدم.میدونم خیلی تلاش کرده تا بتونه همچین کادویی واسم بخره.منم کادوم رو دادم بهش و اونم حسابی ذوق شد..

شب خیلی خوبی بود شاید بهترین شبی که امسال تا حالا داشتم خیلی لذت بردم.بابت محبتش حسابی شرمنده شدم.نه فقط واسه کادوی گرونش .واسه اینکه تمام تلاشش رو کرد که منو حسابی خوشحال کنه.همین واسم یه دنیا لذت داشت.

دیروز رفتیم مغازه ای که پالتو رو خریده بود سایزش رو عوض کنیم .اونجا قیمتش رو دیدم:430 تومن.

بهش می گم آخه پسر خوب چقدر واسه خودت خرج درست کردی؟

میگه:تو ارزش بیشتر از اینها رو داری...

کارمون این دو روزه اینه که من پالتوم رو بپوشم جلوی آینه دچار خود شیفتگی بشم.شوشو هم بشینه و ناشیانه سنتور بزنه.می بینین چقدر ما ندید بدید وبی جنبه ایم!!!

نوشته شده در 90/08/28ساعت 17:6 توسط بهار| |

دیروز و پریروز روزهای شلوغ کاری داشتم.استخدام داشتیم وتعداد زیادی جوان اومده بودند.کار بررسی پرونده ها مدارک واحراز هویت وتاییدشون بامن بود.حسابی سرم شلوغ بود.ولی در این حال چیزهای جالب وگاهی هم غم انگیز دیدم.جوون هایی رو دیدم که اکثراًمتولد 68 الی 71 بودند وهمشون متأهل.نمی دونم با این اوضاع بد اقتصادی جوونها چه اصراریه به ازدواج تو این سن وسال.طرف بچگی از سر روش میباره.نمی دونم آخه کی به اینها زن داده.اگه اوضاع واحوالشون درست وپیمون بود که نمی یومدن واسه استخدام که شانسشون هم خیلی کمه.

یکی از این افراد یه پسری بود متولد 70.قیافش آخر بچگی بود که حتی با ریش پروفسری باز هم بامزه  بود.با زنش اومده بود.موقع بررسی پرونده ش دیدم که 4 ماهه ازدواج کرده زنش هم متولد 71 بود.دختر با نمک وخوشگلی که موهاش رو مش کرده بود وریخته بود توی صورتش.ابروهای برداشته وآرایش غلیظش هم باعث نمی شد سنش رو نفهمی.همینطور که پسره با من حرف میزد چسبیده بود به شوهرش وهر از گاهی دستش رو نوازش می کرد.جوونک هم با لبخند پر از مهری نگاش میکرد.خنده م گرفته بود.شروع کردم به ثبت نام اینترنتی از رو مدارکش .اونها هم گوشه اتاق منتظرم بودند.همینطور سرم پایین بود یه لحظه سرم رو بالا بردم تا در مورد یکی از مدارکش ازش چیزی بپرسم که یکهو دیدم دارند از هم ل**ب میگیرن.از این همه پررویی لجم گرفت همینطورکه مانیتور رو نگاه می کردم صداش زدم:

آقای....لطفاً مدرک تحصیلیتون رو بیارین در ضمن اینجا مجهز به دور بین مدار بسته اس...

قیافه وحشتزده و خجولشون دیدن داشت...

یکی دیگه از این مراجعه کننده ها پسری بود متولد 60 که با مادرش که دور وبر 50 داشت اومده بود.پسر موهای کوتاهی داشت که یکور زده بود ویک عینک با شیشه های گرد کوچک.

تمام سئوالات رو مادرش پرسید وبا اخم تخم وتشر زیاد مدارک رو از توی کیف پسر در آورد:چقدر شلخته ای شناسنامه ات کو؟بده به من اون برگه رو...جمع کن اینا رو..

جوان با قیافه خجالتزده  فقط در جواب مادر میگفت چشم وبا دستهای لرزان مدارک رو میداد به مادرش.این رفتار زشت وزننده مادر تا آخر ادامه داشت وپسر سی ساله مثل یه پسر بچه دست وپا چلفتی وخطاکار میلرزید وبیشتر خودش را کنار میکشید.خیلی ناراحت شدم نمی دونستم باید به این مادر چی گفت .بجای پسر من معذب بودم واز رفتار مادر در قبال پسر احساس گناه می کردم.تنها کاری که تونستم بکنم این بود که اواسط کار ثبت نام مادر رو به بهانه کپی گرفتن بیرون فرستادم.بقیه کارهای ثبت نام رو با کمک پسر انجام دادم.بنده خدا هر سوالی که میپرسیدم میگفت می خواهید صبر کنین مادرم بیاد؟دلم آتیش گرفته بود این مادر یا به اصطلاح مادر هیچی از اعتماد به نفس برای این طفلک باقی نگذاشته بود.نمی دانم به نظر خودش آیا مادر موفقی بود که نتونسته بود پسری تربیت کنه که بتونه پدر موفقی باشه؟

وقتی می خواستن برن رو به مادر گفتم فردا برای مصاحبه حضوری تنها بیاد نگهبانی کس دیگه ای رو فردا راه نمیده.مادر با نگاه متعجب وبا تردید ومکث زیادی گفت بسیار خوب.دروغ گفتم نگهبانی کاری نداشت خودم دیگه نمی خواستم اون مادر ورفتار زشتش رو ببینم.به هرحال پسر لبخندی زد ورفت.امروز تنها اومده بود وخیلی قبراق تر از دیروز بود دیگه دستاش نمی لرزید...

مورد دیگه مال یه آقای حدود37 ساله بود.ما توی فرم هامون یه قسمت داریم که اطلاعات کل خانواده رو می گیریم.طرف 37 یا 38 بود دقیق یادم نیست.فرمش رو که تحویلم داد دیدم فقط اسم پدر مادرش رو نوشته بدون ادرس وشماره تلفن.

بهش میگم:چرا آدرس وشماره تلفن ندارن.

میگه :فوت کردن

میگم :خوب خواهر برادر چی .نگم تک فرزندین؟؟؟...

میخنده ومیگه :نه بابا 9 تاییم

-سه تا مهماشون رو بنویس بقیه رو قلم بگیر...

*

خلاصه وسط خستگی ها هر از گاهی چیزیهایی پیش میاد که یه کم بخندیم وخستگیمون در بشه.همه جور آدم وهمه جور سن وسالی واسه استخدام مراجعه کرده بودند.از این ها تعداد خیلی کمیشون جذب میشن.نمی دونم وقتی چند روز دیگه جواب پذیرش بیاد.چی به سر اون چشمای براق .امیدوار که از فکر استخدام احتمالی سر از پا نمی شناختند چی میاد؟

خیلی گفتنش واسم سخته ولی حتی بینشون کسایی بودن که 500 تومن پول واسه کپی توی جیباشون نبود و وقتی می فهمیدن باید کپی همه مدارک رو بگیرن رنگشون می پرید. کاش دست من بود وهمشون رو استخدام می کردم.کاش...



نوشته شده در 90/08/19ساعت 15:35 توسط بهار| |

سلام ومرسی بابت حرفهای خوب وآرامبخشتون.خیلی کمکم کرد.به هرحال قضیه با مامان حل شد.خودش اومد وبا هام صحبت کرد وگفت قصد نداشته منو برنجونه.خلاصه آشتی آشتی ...با هم رفتیم تو کشتی....بنابراین فعلا سرکار می رم.

خیلی از بچه ها ازم خواستن در مورد فنگ شویی بنویسم حالا که مجالش هست یکمی میگم:

فنگ شویی:

اولین چیزی که در مورد فنگ شویی باید بدونین اینه که ریشه اش چینیه ویک هنره که شاید کمی هم علمی باشه.فنگ شویی ریشه 5 هزار ساله داره وطی این 5 هزار سال قدرت عجیبش رو طی تجربه نشون داده.فنگ شویی سنتی چینیه که  یکمی با خرافات فرهنگ چین قاطی شده بنابراین این هنر یا علم طی سالهای اخیر بر اساس اصول روانشناسی از خرافات و زوائد پالایش شده وبه عنوان فنگ شویی جامع داره بصورت آکادمیک در کشورهای اروپایی وآمریکا ارائه میشه.

اصل اولیه در فنگ شویی اینه که انرژی خوب جریانییه که آسان روان ومنحنی در محیط زندگی وکار ما جریان داره وباتأثیری که روی ضمیر ناخود آگاه ما میذاره باعث ایجاد محیط دلچسب و موفقیت در امور عاطفی شغلی وتحصیلی میشه.و اگر این جریان انرژی در مسیر خودش جایی متوقف بشه ، کند  یا تند بشه ویا بصورت خطوط شکسته حرکت کنه تبدیل به انرژی منفی میشه وتأثیرات بدی روی ذهن وزندگی ما میذاره.

انرژی خوب در فنگ شوی «شا» وانرژی بد با نام« شاچی » خوانده می شن.منابع اصلی انرژی خوب هم جریان هوای تازه وملایم-نور خورشید ودر درجه دوم نور مصنوعی هستن.شا یا همان انرژی خوب از طریق درهای ورودی خانه واتاقها وارد محیط شده واز پنجره ها خارج میشه.با توجه داشت که جریان انرژی در هرخانه ای وجود داره وبه سبب بسته بودن درب و.پنجره متوقف نمی شه وتنها ورود وخروج آن وجود نداه.واین روی ماهیت انرژی اثری نمی گذاره.

پس اگه دوست دارین با تغییرات کوچک محیطتتون رو دلپذیر کنید از همین حالا شروع کنید:

قدم اول:قبل از هرچیزی برای داشتن جریان مناسب انرژی در یک خانه باید نسبت اثاثیه به فضا متناسب باشد یعنی در هر اتاق یا محیطی نباید بیش از 60 درصد فضا با اثاثیه اشغال شده باشد.پس شروع کنید تا جایی که امکان داره فضا را از اثاثیه سبک کنید واثاثیه اضافه را از محیط زندگی دور کنید.شاید در ابتدا این موضوع کمی براتون سخت باشه ولی درنهایت بعد از چند روز احساس بسیار بهتری پیدا می کنید.من امتحان کردم وخیلی از وسایل اضافی ودست وپاگیر که البته خیلی هم دوستشون داشتم رو از خونه بیرون بردم واگرچه در نظر اول شکل خونه رو دوست نداشتم ولی تأثیرش روی اعصاب خودم وخانواده ام خیلی خوب بود.

نکته خیلی مهم:باید توجه داشت که فنگ شویی با علایق وسلایق ما شاید درخیلی از موارد مغایر باشد.دلیل نمی شود که هر چیزی که دوست داریم واحساس خوبی به ما می دهد تأثیر خوبی هم در زندگی ما داشته باشد.سلایق وعلایق ما از ضمیر خود آگاه ما میان.در صورتیکه فنگ شویی بر ضمیر نا خود آگاه ما اثر داره.و باید بدونین این ضمیر ناخودآگاه شماست که تصمیم میگیره شما خوشبخت وشاد باشید یا نه.والبته تأثیر گذاشتن روی ضمیر ناخود آگاه اصلا راحت نیست ویکی از راه های کاربردی وخوب برای این کار هنر فنگ شوییه.به یاد داشته باشین آدمهایی که قورباغه رو قورت نمیدن(کنایه از تغییراتی که دلخواه ما نیستند)محکوم به بدبختی وشکستند.

پس وسایل اضافه بدون کاربرد،روز مبادایی،وسایلی که شاید دوباره مد شوند یا بکار بیان...همه رو از خودتون  ومحیطتتون دور کنین.هرچه محیط سبک تر باشد جریان انرژی روانتره وشا قویتر میشه.

نکته:خالی کردن یک محیط از وسیله خوب نیست چون باعث جریان سریع انرژی وبی قراری میشه.سبک کردن به معنی خالی کردن محیط از اسباب واثاثیه نیست.


قدم دوم:

خونه تکونی:یکی از رسم های خوب ما ایرونی ها خونه تکونیه.پاک کردن آلودگیها انرژی های شا رو از بین میبره.تمیز کاری رو به معنای واقعی انجام بدین وهرجسمی رو کاملا تمیز کنین نه فقط جاهاییش که دیده میشه.بالای درها داخل کشوها لابلای مجسمه ها...وهرچیز کثیفی رو پاک کنین.


قدم سوم:

تمام وسایل خراب شکسته ترک خورده،لباسهای پاره وشکافته وهرچیز معیوب دیگه رو جمع آوری کنین واگر قابل تعمیرند همین حالا ونه وقت دیگه ای تعمیر کنید ودر غیر اینصورت بلافاصله اونا رو دور بریزین.


این سه مرحله اولیه رو انجام بدین در صورتی که سوالی داشتین ازم بپرسین تا جوابتون رو ارسال کنم.در اولین فرصت مراحل بعدی رو توضیح میدم.

فعلا بوس بوس

نوشته شده در 90/08/18ساعت 16:26 توسط بهار| |

الان که دارم اینها رو مینویسم چشمام شده قد شلغم بس که گریه کردم دیشب.گفته بودم که مورچه مامانم رو لگد کرده...

دیشب جاتون خالی سالاد ماکارونی درست کرده بودم وچون خواهرم خیلی دوست داره یه ظرف پر کردم بردم دم خونه مامان.با دختری رفتم داخل.دیدم مامانم باز هم خوابیده روی تخت.گفتم چرا خوابیدی؟با یه حالت مظلوم نمایانه ای گفت امروز دور خونه دنبال دخترت راه رفتم جای عملم درد گرفته!!!

من:مامان؟ خوب عمل کردی دیگه مگه قرار از جات تکون نخوری مبادا درد بگیره؟

مامان:نه خیلی درد میکنه با مسکن هم خوب نشده!

من:مامان چقدر ناز نازی هستی .چند تا توی فامیل وآشنا این عمل رو کردن هیچکدوم هم این قدر که تو ناز میکنی ناز نکردن

مامان:من ناز نازی ام؟من؟من نتونستم بعد عملم استراحت کنم

من:مامان؟!!!تو بعد عملت 10 روز تخت خوابیدی

مامان:نخیر من از روز دوم واسه تو بچه نگه داشتم رفتی سرکار

من:پس شوهر فلک زده من که 5 روز مرخصی گرفت نشست تو خونه رو یادت رفت؟بعدش هم که خواهرم بچه رو نگه داشت نه تو.بعد هم عملت که اورژانسی نبود خودت عجله کردی.با هیچکدوم ما هماهنگی نکردی مرخصی هامون روجفت وجور کنیم.تقصیر خودته.فقط فکر خودتی.یکماهه زندگی هممون رو بهم ریختی با این عملت ونقاهتت و مهمانها که میان عیادت و...

مامان:این چه اخلاق سگیه توداری؟

من:مامان باشه من سگم.ولی خواهشناً اینقدر بهونه دردات رو نذار تقصیر بچه من.(هر روز که از سر کار میرم دنبال بچم از راه نرسیده:حرصمون داد،همه جامون رو بهم ریخت،اینو خراب کرد،نذاشت بخوابیم،شستمش جای عملم درد گرفت ،دنبالش راه رفتم حالم بد شد،ال شد ،بل شد...)

من:باشه من فردا به شوهرم میگم بشینه توی خونه تا40 روز دیگه بچه نگه داره قسطهامون هم موند خبر مرگمون که موند تا جنابعالی سر فرصت به استراحتت برسی هر وقت خوب شدی بگو بیاریمش

بعد هم بچم رو زدم زیر بغلم وبرگشتم خونه.تا رسیدم خونه شوهرم با دیدن قیافم ماتش برد.تا اومد چیزی بپرسه زدم زیر گریه.شوهرم بعد از شنیدن ماجرا گفت:بی خیال دیگه نمی خواد بری سرکار .اینقدر که منت سرته وبچه اذیت میشه نمی ارزه.

خلاصه امروز مونده پیش بچه منم اومد سر کار .نمی دونم باید چیکار کنم بشینم توی خونه وبه بچه وزندگیم برسم یا بی خیال شم وبرم سرکار تورو خدا راهنماییم کنید.ضمنا باید بگم که به حقوقم واقعاً نیاز دارم

نوشته شده در 90/08/15ساعت 11:2 توسط بهار| |

چه داستانی شده این پ  نه پ.نمی دونم چرا اینقدر واسه من وشوهرم پیش میاد.بسکه می خندیم بچم وامیسته با تعجب نگامون میکنه.با خودش لابد میگه چه دوتا خجسته این اینها دیگه.

مثلا همین دیروز صبح داشتیم با شوهرم میرفتیم سرکار یهو یه 206 از جلومون رد شد خیلی ضایع وعجیب غریب اسپرتش کرده بودند.به شوهرم گفتم این دویست وشیشه؟ شوهرم گفت:پ نه پ لامبورگینیه ،آرم پژو زدن روش ریا نشه...

بعداز ظهر رفتیم لباس مجلسی اسپرت بخریم ورفتم توی مزون به خانمه میگم مجلسی هاتون کجاست؟

میگه:لباس مجلسی؟

گفتم: پ نه پ سوتین مجلسی.خانمه اونقد شوک شد که دیگه باهام حرف نزد.شوهرمم بیرون در ریسه رفته بود...

شب توی خونه بعد از شام شوهرم لیوانش که توش دوغ خورده رو داده بهم میگه برام آب میاری؟

لیوانو گرفتم رفتم شستم وآب کردم میدم بهش.یه نگاهی به لیوان تمیز میکنه میگه شستیش؟

میگم:پ نه پ .با کلوخ پاکش کردم...


اینها  مال دیروزه.هر روز واسمون زیاد پیش میاد.باز هم براتون می نویسم.

نوشته شده در 90/08/11ساعت 17:8 توسط بهار| |

سلام.نمی دونین چقدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود.این مدت که نبودم حسابی درگیر بودم.مادرم یه جراحی داشت وبه خاطر استراحت مطلق نمی تونست دخترم رو نگه داره.کلاس یوگا هم میرم .سرما خوردگی های پی در پی دختری هم شده نور الانور.خلاصه بخاطر غیبت معذرت می خوام.

این مدت که نبودم حسابی سر کارم دچار استرس بودم.داستان این بود که حدود دو ماه پیش دو تا همکار جدید استخدام کردیم.یکیشون ازاون آب زیر کاههایی بود که آدم ظاهرش رو که میدید دلش واسش کباب میشد ولی یک ماه نشده چنان جنگ اعصاب وآشوبی توی شرکت به پا کرد که همه را دچار مشکل کرد.اون یکی رو هم آنقدر مغزش را شستشو داد که از راه بدر شد.تا هفته پیش که هیئت مدیره جلسه گذاشتن وغیر رسمی اخراجشون کردن.یعنی شروطی گذاشتن که مجبور بشن نیان.ولی با کمال پر رویی فرداش بازهم همون آش بود وهمون کاسه.تا رئیس طی یه اقدام هوشمندانه دسترسی هاشون رو به نرم افزار های شبکه شرکت مسدود کرد.اونها هم یه قشقرق حسابی به پا کردن وبا لا خره رفتن.الان چند روزه دوباره آرامش اومده توی محیط کارمون.

از خونه هم بگم که مشکلات مادی به قوت خودشون همچنان باقی اند ولی میگذرن.چیزی که این روزها نگرانم کرده طرز غذا خوردن دخترمه که حدود یکماهیه حسابی کم شده.مثلا دیروز از صبح تا شب دو تا دونه(خوشه نه، دونه)انگور -نصف لیوان آبمیوه و دوسانت کباب کوبیده خورده.به شوهرم میگم این یواشکی خدا زنده است.

امروز از یه دکتر کودکان ویک دکتر تغذیه واسش وقت گرفتم.

کلاس یوگا هم دارم.تازه میخوام بعداز این کارا برم یه شلوار جین بخرم.یعنی از فشرده هم فشرده تره برنامه امروزم.

راستی این مدت رفتم کلاس فنگ شویی وعلاوه بر تأثیر فوق العاده ای که توی روحیه ام داشت فضای خونم رو هم بطرز عجیبی دلنشین کرده.تغییراتی که بر اساس فنگ شویی دادم خیلی اندکه ولی تأثیرش بی نظیر بود.اگه به این مباحث علاقه مندین توصیه میکنم حتماً برین کلاسشو یا یک نفر متخصص اینکارو بیارین تا خونتون رو فنگ شویی کنه.پیشنهاد میکنم از متخصص فنگ شویی جامع کمک بگیرین چون فنگ شویی سنتی یکم با خرافات همراهه ولی جامع نه.بر اساس اصول روانشناسی وعلمیه.راستی مدرک بین المللیش رو گرفتم .سفارشات پذیرفته میشه!!!

کلاس یوگا رو که دیگه نگو.خیلی روحیه ام رو عوض کرد.

اوضاع رابطه با همسری هم شکر خدا خیلی خوبه.این وسط فقط مامانم خیلی رو اعصابه.

گفتم جراحی داشت اگرچه جراحی سنگینی هم نبود ولی از بس ناز میکنه وبعد از عملش مثل یه زائو خوابیده وتکون نمی خوره،پوست هممون رو کنده.راه که میره کلی جیغ وداد بیخود میکنه.از خونشون که برمیگردیم توی مسیر شوهرم از خنده ریسه میره .من هم نمی تونم چیزی بهش بگم .جالبه که بابا آنقدر به دلش دل میده ونازش رو می خره که حد نداره.عروسهامون تا ادا اطوارای مامانم رو می بینن وناز کشیدنهای بابام رو.میخندن ومیگن شما چرا داداشاتون به باباتون نرفتن؟

خواهرم هم جواب میده به همون دلیل که ما دخترا به مامانمون نرفتیم.

خدا شاهده من واسه زایمان 2 روز استراحت کردم وبعدش به خاطر زردی بچم بیمارستان بستری شد ومجبور شدم برم پیشش. ووقتی برگشتم پاشدم وهمه کارام رو از روز 4 خودم کردم.حالا دیگه گذشته.ولی با تمام این سختی ها خوب شدم ومشکلی هم برام پیش نیومد.حالا یکی نیست به مامانم بگه آخه عملت که از سزارین که بدتر نبوده که...

شوهرم میگه برات غصه ام میگیره تا یادم میافته با اون زایمان سخت بعدش نتونستی استراحت کنی...

راستی یه چیزه بی ربط

حرکت زشت نصرتی وشیث رو تو بازی پرسپولیس -داماش دیدین؟؟؟؟

خدا به دور...

صبح تا حالا که فیلم دانلود شده اش رو دیدم حالم بده.امیدوارم مادام العمر از فوتبال محروم بشن.خدا میدونه تا حالا الگو ومورد علاقه چندتا بچه ونوجوون وجوون بودن...

خدایا نخواه که تا آدم نشدیم به جایی برسیم...



نوشته شده در 90/08/10ساعت 15:20 توسط بهار| |

گفتم که شاید شوهرم بتونه یه کاری رو انجام بده و اگه انجام بشه شاید بتونیم خونه بخریم.البته توجه داشته باشین که اینها همش شایده.ممکنه هم نشه.حالا اینها بماند.جناب همسر رفتن تو رویا که کجا خونه بخریم وچه طوری باشه و... .این وسطها رفته تو فکر که من ازش نخوام چیزی از این خونه رویا هارو بزنه به نامم بعدا تو زرد از آب در بیام وبرم مهریه ام رو هم بزارم اجرا وآقا متضرر بشن!!!

این در حالیه که من با تمام وجودم دارم واسه زندگیم تلاش میکنم وروزی ۸ ساعت تا ۱۰ ساعت کار می کنم که فشار سخت قسط و وام واجاره و...کمرش رو خم نکنه.هیچی پس انداز ندارم وتمام طلاهام رو هم دادم پای بدهی های آقا.

جالبتر اینه که من هیچوقت ازش نخواستم چیزی رو به نامم بزنه(اونهم نزده) چون اعتقاد داشتم زن وشوهر هرچی دارن مال هردوشونه ومن وتو کردن توی زندگی مشترک زشته.وحتی غرورم بهم اجازه نداده واسه داشتن چیزی توی این عمر کوتاه به کسی رو بندازم ویا منت کسی اعم از آشنا وغریبه سرم باشه واسه ثنار مال دنیا.خدا رو شکر هم سعی کردم (وتا حالا هم موفق بودم) توقات معنوی ومادیم رو فقط از خدا داشته باشم ودلخوش مال دنیا نشم که به هیچکس وفا نکرده.

حالا فکر کنین به کسی که اصلا تو این وادی ها نیست بگن چیزی به نامت نمی زنیم یه وقت بری مهرت رو بزاری اجرا...

آی دلم می سوزه...آی دلم می سوزه .که اینقدر یا من نمی تونم باطنم رو به نزدیکترین فرد زندگیم نشون بدم یا اینقدر طرفم کج فهمه.

حتی نمی دونم باید واسه خودم متاسف باشم یا واسه اون.

 

نوشته شده در 90/06/08ساعت 11:34 توسط بهار| |

رسم مردونگی نیست که آدم یه فضای عمومی مثل وبلاگ رو بکنه غم نامه شخصی وروحیه ملت رو بده به باد.لذا اومدم از قسمتهای خوب زندگیم بگم:

خوشبختانه اثاث کشی کردیم و جاگیر شدیم.واممون رو هم گرفتیم وزدیم به زخم زندگی.به لطف خونه جدید به مامانم  نزدیک شدم وبچم صبح به صبح ستمه نمی خوره که بخوام از خواب بکشمش بالا ببرمش خونه مامانم.ومامان صبحها میاد پیش دختری.شوهری هم داره یه کارایی میکنه که اگه خدا بخواد ودرست شد وضعیت زندگی ومادیمون خیلی بهتر میشه.اوضاع روابط هم به حمدلله خوبه وخبری از بحث وجدل نیست.

حالا که مجال هست می خوام از اتفاقات خوب زندگیم که خاطرات خوبی رو رقم زده بگم.اولین خاطره قشنگ زندگی مشترک مربوط میشه به همون اوایل که تازه نامزد شده بودیم وهنوز محرم نبودیم.یه شب با شوهری رفتیم بیرون واسه گردش.آقای همسر اصرار داشت دست هم رو بگیریم.من هم که خیلی چشم وگوش بسته بودم می گفتم تا محرم نشدیم نه.اونم که فکر همه جاش رو کرده بود گفت بیا صیغه محرمیت بخونیم وگفت من که خوندم تو بگو قبلت.من هم خوشحال تا اون صیغه رو خوند گفتم قبلت وفوری دست هم رو گرفتیم.اونشب تازه فیلم دوئل اکران شده بود.رفتیم سینما ولی تنها چیزی که ندیدیم فیلم بود تمام مدت همسری داشت دست منو نوازش می کرد.بعد از سینما رفتیم شام خوردیم وآقای همسر قرار شد منو برسونه خونه.تمام مسیر دستم رو گرفته بود وبا یک دست رانندگی می کرد(البته ماشین اتوماتیک بود ونیازی به دنده عوض کردن نبود)نزدیک خونه ما یهو آقای همسر دست منو برد بالا ومحکم چسبوند به لباش واولین بوسه ما شکل گرفت.هیچکدوم هیچی نمی گفتیم وقلب من تند تند میزد.برای اولین بار حس کردم معنی همسر بودن رو فهمیدم.اینکه زن یه مرد باشی که اون مرد دوستت داشته باشه وهروقت خواست احساساتش رو با بوسیدن نشون بده بدون اینکه از تو اجازه بگیره.خلاصه اونشب گذشت.فردا صبحش من از سر کنجکاوی رفتم سر وقت رساله ودیدم برای صیغه محرمیت باید اجازه پدر یا ولی رو داشته باشی وبدین ترتیب ما نامحرم بودیم.هم خندم گرفته بود هم احساس گناه می کردم.زنگ زدم وبا هیجان قضیه رو بهش گفتم.اون هم با کمال آرامش گفت.من کاری ندارم محرمیم یا نامحرم،تو دیگه مال منی غیر ممکنه لذتی که دیشب از بوسیدنت بهم دست داد رو از خودم دریغ کنم...

وبدین ترتیب عشق آغاز شد...

از این دست خاطرات زیاده.یکی دیگش جشن تولد خواهرم بود . شوهر من اولین بار بود توی یه مهمونی مختلط شرکت میکرد.قبلاً گفتم چقدر خانواده سنتی  ومذهبی هستن خانواده ایشون.از چند روز قبل می ترسیدم از مجلس یا مهمونها خوشش نیاد یا بخواد بهم ایراد بگیره واسه همین اول مجلس یه روسری سفید سرم کردم وآروم نشستم یه گوشه.مهمونها همه شاد وسر خوش در حال پایکوبی بودند.خیلی دلواپس بودم که عکس العملش چی می تونه باشه.

وقتی زنگ خونه رو زد حس کردم الانه که بیاد وبا دیدن مجلس از همون راهی که اومده برگرده.ولی در کمال تعجب در رو که باز کردم دیدم با یه کیک ودسته گل بزرگ اومد تو ومنو جلوی همه بوسید وسالگرد نامزدیمون رو تبریک گفت.اصلا یادم نبود که اون روز سالگرد نامزدیمونه.خیلی شاد شدم.با هم رفتیم تو اتاق من.بوسیدم وگفت چقدر خوشگل شدی....بعد هم گفت این روسری چیه موهای خوشگلت رو چرا قایم کردی ؟بر دار می خوام ببینمشون...

اونشب تا دم صبح زدیم ورقصیدیم وحسابی بهمون خوش گذشت خیلی هم شاباش گرفتم از آقای همسر.

خاطره بعدی مال یه روز برفی توی دوران عقدمونه.من خونه پدر آقای همسر بودم.دم غروب بود وموقع اومدن همسری از سر کار.بهم زنگ زد وگفت آماده شو دوربین عکاسی رو بردار تابریم بگردیم وعکس بگیریم.من هم سریع رفتم حموم وداشتم تو اتاق آرایش می کردم که همسری رسید از پنجره صدا زد وگفت تو حیاط منتظرتم بیا.من هم سریع کارام رو کردم ورفتم پایین ورمانتیک ترین صحنه زندگیم رو دیدم:

روی برفهای کف حیاط بزرگ نوشته بود«دوست دارم».خیلی حال کردم وکلی ماچش کردم.

حالا نگین این چقدر ندید بدیده ها..آخه شوهر من زیاد عشقولانه بلد نیست و در نتیجه من با دیدن این چیزا خودم رو از خوشحالی خفه می کردم.

خاطره بعدی مال بعد از عروسیه که با دوتا از دوستاش وخانوماشون رفتیم بندر مسافرت.نمی دونین چقدر خوش گذشت.صبح تا ظهر خواب بودیم بعد یه صبحانه مفصل وگردش وخرید تا پاسی از شب.وقتی شام می خوردیم وبر می گشتیم خونه تازه اول بزن وبرقصمون بود وقتی هم خسته می شدیم تا نصف شب جک میگفتیم وبازی میکردیم ودر نهایت غش می کردیم از خستگی.اون مسافرت بهترین مسافرت عمرم بود.بدون بزرگتری که بخواد کنترلمون کنه ،با دوستایی که خیلی خوش مسافرت بودند.

خاطره دیگه که در ظاهر بده ولی منو ذوق مرگ میکنه.مال روز تولد دخترمه.اونروز بعد از اینکه از اتاق عمل بیرون اومدم بشدت خونریزی دادم ولی متاًسفانه کادر پزشکی متوجه نشدند.وقتی منو از ریکاوری آوردند واسه بخش دم در بخش شوهرم رو دیدم.بوسیدم واحوالپرسی کرد.من هم که صدام در نمی یومد،فقط تونستم بگم خیلی خونریزی دارم.شوهرم ملحفه ای که روم انداخته بودند رو کنار زد وبا دیدن سیل خون زیر پای من شروع به فریاد زدن کرد وپرستار سریع منوبر گردوند بخش ویژه واونجا دیگه من بیهوش شدم ودوباره رفتم اتاق عمل.شب وقتی برای بار دوم بهوش اومدم وخطر از سرم گذشته بود منو بردند بخش زایمان ودخترم رو بهم دادند.چقدر لذت قشنگی بود ،خدا میداند تمام دردهام یادم رفت.یه کم که بهتر شدم دیدم سر شوهرم پانسمان شده.هول کردم.فکر کردم دعواش شده.ولی مادرم گفت وقتی تو رو تو اون وضع  با اون خونریزی شدید دیده همونجا غش میکنه ومی خوره زمین وسرش محکم می خوره به پله.

خیلی واسش ناراحت شدم ولی ته دلم از این که دیدم اینقدر دوسم داره کلی ذوق کردم.بعداً بهم گفت فکر کردم دارم از دستت میدم واز تصور این که نباشی از هوش رفتم...

خاطره زیاد دارم ولی متاًسفانه حضور ذهن ندارم.حالا فعلا این ها رو داشته باشین تا بعد...

نوشته شده در 90/06/02ساعت 10:24 توسط بهار| |

اپیزود اول :

یک شهرک کوچک.یک بازارچه محلی با فضای سبزی درمیان آن.ساعت ده صبح.بچه ها درحال بازی چند خانم مشغول صحبت.رهگذرانی که وسط فضای سبز  روی نیمکت نشسته اند ومشغول تماشای حوض وآبنما هستند.سوپر مارکتی که شلوغ است.

پسر بچه ۱۱ ساله از مجتمع کنار بازارچه وارد فضای سبز شده ویک بسته چیپس از سوپر مارکت میخرد وبیخیال به دوستانش که در حال بازی اند نزدیک می شوند.

اپیزود دوم:

بچه ها در حال بازی متوجه موتور سیکلتی با دو سرنشین می شوند که در حال صحبت با پسر بچه چیپس بدست هستند.بچه ها به خاطر ظاهر نا جور دو سرنشین آرام آرام به آنها نزدیک می شوند تا دوست خود را از صحبت با او منع کنند.ناگهان یک از دو سرنشین پسر بچه را روی موتور میکشد وبا دست دهانش را می گیرد وبا سرعت فرار میکنند.فریاد های کودک در میان ضرباتی که به سر وصورتش وارد می کنند گم می شود.بچه ها وحشت زده دنبال موتور می دوند.خانمها ومشتریان سوپرمارکت فریاد می زنند و دو نفر با موتور دنبال موتور سیکلت آدم ربا ها میکنند که به سرعت از آنها دور می شوند.

اپیزود سوم:

جمعیت در محوطه جمع شده وهمه نا امید و وحشت زده به مادر کودک که شیون وزاری میکند دلداری می دهند.پلیس ۱۱۰ که بعد از ۱۰ دقیقه تازه آمده بجای دنبال کردن موتور از ساکنین مشخصات موتور سوار ها را میخواهد.دو موتور که دنبال سارقان کرده بودند در تعقیب وگریز در کوچه پس کوچه ها آنها را گم کرده اند.فقط  از خودروی زانتیایی که پشت سرشان دنبال سارقان کرده بود خبری نیست.

اپیزود چهارم:

یک ساعت بعد .بازارچه تعطیل .محله ساکت.خبری از بچه هانیست.تنها صدای گریه پدر ومادر کودک است که از پنجره می آید.

اپیزود پنجم:

راننده زانتیا کوتاه نمی آید .نمی تواند بگذارد به این راحتی از دستش در بروند.در کوچه ها می چرخد وبه طرز عجیبی موتور را می بیند که دارد وارد اتوبان می شود.با سرعت به دنبالشان می رود وبعد از تعقیب وگریزی نیم ساعته کنار یک از پارکهای حاشیه شهر موتور را گیر می اندازد.سارقان بچه را می اندازند وفرار میکنن.راننده زانتیا کودک وحشت زده با سر وصورت خون آلود و متورم را سوار کرده وبه خانه باز می گرداند.

اپیزود ششم:

صدای صلوات ساکنین مجتمع بلند می شود.پدر ومادر با شادی کودک را در آغوش گرفته اند ودست پای مرد ناجی را می بوسند.اینبار بخیر گذشت...

پ ن۱:وقتی هنوز در این مملکت امنیت جانی نداریم وکسی اینقدر به نا امنی وبی کفایتی پلیس اطمینان دارد که به خود جرات میدهد در روز روشن جلوی ۲۰ -۳۰ نفر کودکی را بدزدد آیا به نظر شما امنیت اخلاقی وگیر دادن به پوشش وحجاب مردم کار واجب وپسندیده ای است؟

پ ن۲:این ماجرا دیروز در شهرک ولیعصر اصفهان اتفاق افتاد.

نوشته شده در 90/05/23ساعت 10:14 توسط بهار| |

این روزها حسابی در گیر اثاث کشی وتمیز کاری وحواشی دور وبرشم.خیلی خسته ایم هم من هم آقای همسر.هردوتا پاسی از شب بین دو تا خونه در رفت وآمدیم.دیشب ساعت۱۲:۳۰ شام خوردیم.دخترم وسط کارتونها واسبابها مشغول شیطنته ودائم روی کارتونهای شکستنی بالا وپایین می پره .نمی تونم مثل قبل هوای خورد وخوراک ونظافتش رو داشته باشم.خلاصه تا دلتون بخواد شرایط نا جوره ولی...

ولی اوضاع  واحوال رابطمون خیلی خیلی بهتر از قبل شده خدا روشکر گوش شیطون کر.همسری  همش داره ازم تشکر می کنه بابت همه خستگی ها وهمراهی هام.وبه پیوست ابراز عشق در حد خرکیف شدن.

به هرحال این اوضاع در هم وبرهم ولی عاشقانه این روزها رو خیلی بیشتر از روزهای آرام ومرتب ولی غم آلود گذشته دوست دارم.خدایا کمکمون کن همینطور بمونه واوضاع آشفته زندگی مون هم هرچه زودتر سر وسامون بگیره.

به خاطر وامی که گرفتم حسابی باید از این به بعد صرفه جویی کنیم تا به مشکل واسه باز پرداخت قسطهامون برنخوریم.می دونم شرایط مالی سختی در پیش دارم خدایا کمک کن از پسش بر بیایم.

پ ن:توهم از نوع بهار خانومی:کاش الان هفته دیگه بود منم کارهام رو کرده بودم همه جا تمیز و چیده شده بود خونه قبلی رو هم تحویل داده بودیم.در این صورت ظهر که از سر کار می رفتم خونه میخوابیدم تا افطار بعد هم پا می شدم ویه شام خوشمزه  می پختم .بعد از شام هم یه خربزه خنک قاچ میکردم وبا شوشو ودختری سریال زنان سر سخت رو می دیدیم وحالش رو می بردیم.کاش الان هفته دیگه بود...

نوشته شده در 90/05/17ساعت 10:22 توسط بهار| |

خیلی عصبانی ام.گذشته از اینکه کارای وامم طولانی شده ُگذشته از اینکه اثاث کشی دارم وکارهام قاطی پاتی شدهُ گذشته از اینکه تمیزکاری که قرار بوده بیاد واسم تمیز کاری کنه خونه جدید رو معلوم نیست کدوم گوریه...گذشته از همه اینها از یه چیز دیگه عصبانی ام.

یه همکاری دارم که دائم داره بقیه رو در مورد دین وخداپرستی توجیه میکنه.ُتوی وقتهای بیکاریش قرآن میخونه.وقتی میره اتاق بغلی نماز بخونه اونقدر غلیظ وعربی نماز میخونه که حد نداره.مستقیم به چهره ات نگاه نمی کنه.اگه کسی اومد توی اتاقمون وموقع رفتن در روبست سریع می دوه ودر و باز میکنه مبادا شیطون سر وکله اش پیدا بشه.اگه ارباب رجوع بد حجاب باشه کلی زیر لب غرولند میکنه.دائم دم از حلال وحروم میزنه.

اما همین آقای مومن ومتعهد عصر ها وقتی من میام خونه میره سر سیستمم وچون اسم وبلاگم وپسورد ایمیلم و...همه دیفالته راحت میره سر همشون ومی چره. آقا حتی ایمیلهای خصوصی ام رو چک میکنه وبلاگم رو میخونه وصد وپنجاه درصد هیستوری اکسپلوره ام روهم مورد افاضات خودشون قرار میدهند.حالا اینکه چطور فهمیدم بماند ولی همین قدر بدونید که این آقا اونقدر سرش نمیشه که حتی یه سری عادتهای کامپیوتریشو رو سیستم من اجرا میکنه که متاسفانه من همشون رو از برم .از اون جالبتر نقاشی هایه که روی صفحه ال سی دی ام با انگشت رو گرد وغبارها کشیده.

به نظر شما این آقای مذهب نما که خیلی اصرار داره خودش رو مذهب گرا معرفی کنه وقتی به عنوان اضافه کار می ایسته تا من برم وبعد بره سر سیستمم وفوضولی کنه در آمدش حلاله؟

البته ایشون به هیچ عنوان به یه سیستم قانع نبوده و  یکی دیگه از خانمهای همکارم هم توسط آقا همین بلا سرش اومده.

البته منم بیکار ننشستم لذا چون میدونه اسم وبم چیه ومیتونه از گوگل سرچش کنه این پست رو مخصوصش گذاشتم تا بدونه خوار ومادرش به گ...ا رفتن.چقدر ...ونش می سوزه وقتی ببینه واسه ورود به سیستمم باید رمز وارد کنه که به عقل ناقص این آقا که هیچ به عقل جن هم نمی رسه رمزم چیه.آی دلم حال می یاد...

نوشته شده در 90/05/15ساعت 15:45 توسط بهار| |

دیروز درحال وبگردی وبا مراجعه به وبلاگهای مختلفی که دوستان مؤنث ومذکری که بیشترشان متأهل بودند مواجه شدم که نود درصد با هم مشکل دارن ومشکل هم نه مادیه  نه قضیه اعتیاد وگوشه جوب افتادن وکتک زدن وخیانت و...است.قضیه کاملا احساسی وعدم رضایت از درک طرف مقابله.خلاصه هی فکر کردم وفکر کردم وبه یه کشفه اعجاز آور رسیدم :

ما زن هستیم واونها مرد.لذا نمی تونیم هم دیگه رو بفهمیم.

حالا دیدین من چقدر باهوشم حیف که ترشی زیاد خوردم وگرنه قطعا یه چیزی میشدم...

اما جدا ازشوخی اگه ما خانومها از شوهرمون انتظار داشته باشیم مثل ما فکر کنه ،رفتار کنه،مثل ما عاشق بشه وابراز عشق کنه...به نظرتون اونوقت در مردانگی شون تردید بوجود نمی یاد؟

بهتر نیست به جای اینکه بخواهیم شوهرمون خودش رو بزاره جای ما ،ما یه کم خودمون روبزاریم جای اون؟ما یه کم از دیدگاه مردونه به توقعات وانتظارات خودمون نگاه کنیم متوجه خیلی از اشتباهاتمون  می شیم.

همین طور آقایون .اونها هم اگه یه کم خودشون رو خانم تصور کنن شاید یه کم بفهمن نیازهای عاطفی خانمشون چیه.

من یه خانمم.آقایون اگه نمی تونین خودتون رو بجای همسرتون تصور کنین من می خوام یه کم یادتون بدم .شاید این حرفها رو هیچوقت خانمتون نتونه بهتون بزنه ولی من میگم:

آقایون محترم درسته که ما خانمها عاشق خرید کردن وبریز وبپاشیم ولی باور کنین به محبت وحضور شما بیشتر از در آمد شما نیاز داریم.به عشقتون به حرارتون.

ما خانمها دوست نداریم دم به دقیقه واز سر عادت بهمون بگین دوستمون دارین ولی طولانی شدن وبه تاخیر افتادنش ما رو خیلی نگران میکنه.

ما خانمها بیشتر از اینکه مایل باشیم هر زمانی که داریم کار مهمی میکنیم بغلمون کنین مایلیم زمانی که انتظارش رو نداریم در آغوشمون بگیرین.

ازتون نمی خواییم دائم از غذامون تعریف وتمجید کنین ولی لا اقل ایراد بیخودی هم نگیرین.

لطفا وقتی بچتون داره روی مخمون رژه میره کمکش نکنین.

لطفا وقتی بچه زمین میخوره یا دستش میره لای در یا هر اتفاق دیگه ای از ما طلبکار  نشین.چون ما نمی تونیم دنبال بچه ها راه بیفتیم ومراقبشون باشیم یا تمام وسایل خونه رو از سقف آویزون کنیم .درضمن ما با توجه به مهر مادری تو اون شرایط خودمون حسابی ناراحتیم ووجدانمون درد گرفته شما لطفا سک بهش نزنین.

خواهش میکنم اینقدر از ما توقع احترام دوبله سوبله به خانوادتون رو نداشته باشین مگه اونها چقدر به ما احترام میزارن؟ نه اصلا شما خودتون چقدر به خانواده ما احترام میزارین؟

ما خیلی مهمونی ومهمون بازی رو دوست داریم برای رفتن به مهمونی این قدر قر نیاین بعد هم تا رسیدیم خونه طرف هی مرتب نپرسین پاشیم ؟پاشیم؟

باور کنین ما به این مهمونی ها ویه کم غیبت کردن ودرد ودل کردن خیلی نیاز داریم.سبک میشیم .آسوده میشیم.ما برخلاف شما آقایون با حرف زدن از مشکلاتمون اونها رو فراموش میکنیم.باور کنین.خیلی از عصبانیت های که شما باعثش میشین رو با صحبت کردن درموردش با زن همسایه یا دوستمون فراموش میکنیم ودلخوریمون از شما کمرنگ میشه.

لازم نیست کل خونه رو از بالا تا پایین واسمون برق بندازین.گاهی جمع کردن میز یا آویزون کردن لباساتون به رخت آویز به جای پرت کردنشون روی مبل یک دنیا واسه ما ارزشمنده وحس خوبی به ما میده.

ما ها برخلاف تصور شما دنیامون خیلی کوچیکه با چیزای کوچیک از نظر شما غصه می خوریم وبا چیزای کوچیک  باز هم از نظر شما شاد میشیم.پس ناراحت کردن وشاد کردن ما کار اصلا سختی نیست.

ما دوست نداریم مدام شما رو چک کنیم ومراقبتون باشیم دست از پا خطا نکنین.باور کنین خودمون هم از این کار متنفریم.پس واسه حل این معضل خواهش میکنم توی موقعیت های مختلف با جنبه رفتار کنین  وجو نگیرتتون.ما عاشق اینیم که با اعتمادی که به همسرمون دارین به بقیه پز بدیم.پس تو رو خدا با دروغ وعدم صداقت ریشه اعتماد رو نسوزونین.خواهشا حتی اگه مرتکب قتل هم شدین به ما دروغ نگین.دروغ بزرگترین توهینیه که یه مرد می تونه به زنش بکنه.

خواهشا  اعتقادات ما رو مسخره نکنین.آزادی اندیشه حق همه است.ما گاهی لازم داریم واسه توجیه زندگیمون خرافاتی بشیم ، دیگه اعتقادات دینی مون که شکی درش نیست.

آقایون هدیه صرفا طلا نیست(البته اگه بود که چه بهتر).ولی اگه استطاعت مادی ندارین طلا بخرین یه چیز کوچیک هم میتونه دل ما رو خوش کنه.باور کنین معذرت خواهیتون دردی رو دوا نمی کنه.

گاهی قبل از خواب مو های مارو شونه بزنین.نمی دونین چقدر این کار معجزه میکنه ومحبتتون رو میرسونه.

آقایون ما همون قدر که موجودات ظریفی (دقت کنین ظریف نه ضعیف)همونقدر هم توانمند وبا استقامتیم.اینقدر مارو دست کم نگیرین.شما نمی تونین با خرد کردن اعتماد به نفس ما وحقیر جلوه دادن تلاشهای ما موفق بشین.این شیوه جنگیدن ماله ترسوهاست.

آقایون ما خانمیم نه زن.ما مادریم نه ننه.ما همسریم نه ناموس.لطفا فرق اینها رو بفهمین.

ما باهاتون پدر کشتگی نداریم وگرنه روح وجسم وجوانیمون رو تقدیمتون نمی کردیم.به خدا ما عاشق همسرامونیم.شما پناه مایین نه تکیه گاهمون.مهربون بودن کار سختی نیست وهیچی ازتون کم نمی کنه. باور کنین.

 


پ ن: اگه اقایونی هستن که این مطلب رو خوندن ،لطف کنن توقعاتشون رو از ما بنویسن به خدا  به عنوان یه پست میزارمش.مرسی

نوشته شده در 90/05/09ساعت 12:34 توسط بهار| |

صدیق خانم ظرف سالاد شیرازی رو گذاشت داخل یخچال ودستهایش را که پر از خیار ریز شده بود را زیر آب شست.روسری اش را برداشت ودستهایش را چندبار میان موهای کوتاه وحالت دارش که نصفه نیمه رنگ شده بود فروبرد.بعد در حالی که وضو میگرفت بچه هارا صدا زد:

دخترها....پاشین وضو بگیرین ،حاضر بشین الان آقاجون میاد...پاشین افطار شد

مهتاب نگاهی به مادر ونگاهی به مریم کرد وگفت:مریم پاشو حالا بابا میاد قشقرق به پا میکنه هااا.نگم هوس کردی باز سی دی رو بشکنه.

مریم گفت:اوه ..اوه... نه این یکی ماله یکی از پسرای کلاسه...

مهتاب در حالی که لب ور میچید گفت:اگه بابا بفهمه تو کلاس تأتر تون پسرهم دارین...

هردو ریز خندیدند...

مریم واسه گرفتن وضو داخل آشپزخانه شد ومهتاب جلوی آینه ایستاد.کش مویش را درآورد وموهای بلند وقهوهاش مثل آبشاری سر شانه هایش ریخت.خوب به خود خیره شد.ابروهای پهن مشکی که تا کنون از ترس پدر تمیز نکرده بود.چشمهای عسلی ومژه های فر مشکی.وپوست گندمگون.زیبا بود ولی خیره کننده نبود.حداقل در کنار مریم خواهر بزرگترش.مریم پوست برفی وگونه های برجسته صورتی با ردیف دندانهای مرتب ومرواریدی داشت که هرکدام خود به تنهایی برای هر چهره ای امتیاز محسوب میشدند.ولی بزرگترین تمایز او ومریم .درچچشمهایشان بود.چشمهای مریم به طرز عجیبی درشت وخمار بود.مژه هایی که بلند وپرپشت اطراف آنها رازینت داده بود.

مهتاب همیشه می دید که مریم چگونه چشمها را خیره میکند.

با صدای ماشین حسین آقا مهتاب به خود آمد .حسین آقا پدرش معمار سنتی بود که حالا دیگر تبدیل به پیمانکار ساختمانی شده بود.وضع مالی نسبتا خوبی داشت.خانه ای بزرگ در یکی از محله های قدیمی شهر داشت..به علاوه باغ واملاکی که در شهرستان خریده بود.ماشینش تقریبا مدل بالا محسوب میشد.مردی به شدت سنتی ومذهبی که اعتقاد زیادی به مرد سالاری داشت.بیست وپنج سال پیش با صدیق خانم که دختر یک ارتشی بود.ازدواج کرده بود.دختر زیبایی که حالا دیگر با بالا رفتن سن واضافه شدن وزن دیگر به آن جلوه دیروز نبود.ولی حسین آقا قلباً علاقه شدیدی به او داشت اگرچه چیزی ابراز نمی کرد.دختر بزرگش مریم 24 ساله ودیپلمه بود.که بعد از دو سال ماندن پشت کنکور هنر قید تحصیلات آکادمیک را زده بود وبا شرکت در کلاسهای آزاد وخصوصی روح هنری خود را زنده نگه میداشت.اگرچه پدر اصلا راضی به بازیگر شدن دخترش حتی در حد حرف هم نمی داد وبار ها باهم سر این موضوع درگیر شده بودند.

مهتاب دختر دوم حسین آقا وصدیق خانم 22 ساله ودانشجوی رشته ادبیات بود.اگر چه از نظر پدر رشته او هم بی فایده بود ولی حداقل مخالفتی با تحصیل دخترش در این رشته نداشت.به شرط اینکه کارهایی مثل خیاطی بافتنی را هم یاد می گرفت.همیشه این شرط پدر باعث خنده دختر ها میشد وگاه در دل به خاطر طرز فکر پدر تأسف می خوردند.

مهدی پسر بازیگوش وپر دردسر خانواده ساربان بود که15 سال بیشتر نداشت ونور چشم صدیق خانم ومایه حرص حسین آقا ودختر هابود.

مهتاب در حالی که چادر مشکی اش را سر میکرد از پنجره به حیاط نگاه کرد وبا دیدن حسین آقا که پرده دم در را بالا زده ووارد حیاط میشد رو به مریم گفت:بدو آقاجون اومد

هردو با عجله در حالی که چادرهایشان را درست میکردند وارد حیاط شدند.

-سلام آقاجون

حسین آقا درحالی که سر حوض وضو می گرفت گفت:علیک سلام.حاضرین؟

دخترها به نشانه تأیید سر تکان دادند.

-صدیق این پسره کجاست؟

حسین آقا این را به صدیق خانم گفت که چادر بسر مشغول قفل کردن در خانه بود.-

-نمی دونم ورپریده از عصر تا حالا کدوم گو...

صدیق خانم با دیدن مهدی که از در با دوچرخه اش وارد میشد.حرفش را نصفه گذاشت وبا سر به مهدی اشاره کرد زود باشد.حسین آقا غرولند کنان از در بیرون رفت واعضای خانواده هم به دنبالش.

محله ای که خانواده در آن زندگی می کردند محله ای قدیمی بود با کوچه های باریک وپهن وساکنانی که سالیان سال همدیگر را می شناختند.تیمچه ای که هنوز به سبک گذشته ها اداره میشد.دور تادور حجره های پارچه فروشی طلا فروشی بقالی....در میان هم یک حوض پر از ماهی های قرمز که درآب کدر وگل آلود به دنبال زندگی می گشتند.

مهتاب در حالی که از پنجره ماشین به بیرون نگاه می کرد یاد روزهایی افتاد که برای خرید همراه مادر به تیمچه می آمدند.با مریم دور تا درو تیمچه به دنبال هم می دویدند بعد هم کنار حوض مشغول آب بازی می شدند.از همان روزها مریم خیلی از او شیطان تر وبازیگوش تر بود.هنوز بعد از گذشت سالها این مریم بود که در هر مجلسی با شیرین زبانی وطنز وشیطنت خود همه را سرذوق می آورد.مهتاب نیز پر جنب وجوش بود ولی عادت کرده بود که با حضور مریم به چشم نیاید.شاید سالهای گذشته این موضوع برایش آزار دهنده بود ولی دیگر مدتهاب ود که به آن عادت کرده بود ودلخور نمی شد.چون ورای تمام زیبایی ها وشیطنت های جذاب  مریم کودک درون سرکشی را میدید که سر کوب شده بود وهر از گاهی سر بر می آورد.

مهتاب غرق در افکار خود بود که حسین آقا ماشین را نزدیک مسجد متوقف کرد وخانواده به سوی مسجد حرکت کردند.صدای تلاوت قرآن فضای کوچه را پرکرده بود.روبروی در مسجد.خانواده ساربان با خانواده حاج احمد خرسندی مواجه شدندوخانواده ای سنتی مذهبی مقبول محله وهمسایه.

حاج احمد خرسندی مردی 57 ساله وچند سالی بزرگتر از حسین آقا بود.در بازار خشکبار فعالیت می کرد واز نظر مادی اوضاع خوبی داشت.همسرش میمنت خانم زن کوتاه قامت وفربه ای بود که بسیار فرز پر انرژی بود.دائم مراسمات روضه وسفره های نذری را در منزل برپا می کرد وبه عنوان زنی با سکه در محله شناخته میشد.سه فرزند داشت.دخترش معصومه که ازدواج کرده بود وبچه داشت وبعداز آن پسرانش سجادوعلی که هردو تحصیلکرده  دانشگاه و مشغول کارهایی به غیر از حرفه پدری بودند.سجاد کارمند بانک بود وعلی شرکت مهندسی نوپایی زده بود ومشغول فعالیت بود.

دو خانواده گرم احوالپرسی وصحبت شدند.وطبق معمول مریم مشغول خوش وبش با میمنت خانم وشیرین زبانی وخنده وشوخی بود.مهتاب محو تماشای میمنت خانم بود که از دست مریم ریسه رفته بود وهر از گاهی لپ او را میکشید.

مهتا در حالی که خنده اش گرفته بود نا گهان متوجه سجاد پسر بزرگ خانواده خرسندی شد که محو تماشای مریم بود وعمیقا غرق او شده بود.صای مکبر همه را به سوی مسجد خواند...

شب سر سفره افطاری صدیق خانم ناشیانه رو به حسین آقا گفت.امروز میمنت خانم بین نماز ازم سراغ مریم رو گرفت.مریم با دهان پر گفت :وا من که همون جا بودم سراغ چی رو گرفت؟؟؟

مهتاب در حالی که سعبی میکرد نخندد با سقلمه ای مریم را متوجه سوتی اش کرد.حسین آقا با قیافه ای اخمالو گفت واسه کدوم پسرش.صدیق خانم لبخند زنان گفت:سجاد همون که کارمند بانکه..

مهتاب حالا متوجه شد آن نگاه آهنربایی سجاد به مریم چه معنی داشت..

حسین آقا که اخمش کمی کمتر شده بود گفت:بیخود بگو مریم درس دارد.

مهدی قهقهه زنان گفت:آخه این چه درسی دارد؟

مریم نگاه غضی آلودی به مهدی کرد.

صدیق خانم ادامه داد:خود پسرش مریم رو تو مسیر کلاساش دیده وخوشش اومده..

حسین آقا پرید وسط حرف صدیق خانم:چه غلطها ...

صدیق خنم گفت:وا مگه گناه کرده چشم چرونی کهن کرده می خواد زن بگیره...حالا چی بهشون بگم؟؟؟

حسین آقا بعد از ثانیه های مکث گفت:بهت میگم...

وبعد متفکرانه مشغول خوردن لقمه ای شد که چند وقتی بود در دستش مانده بود.

مادر ودخترها نگاهی به هم کردند وساکت مشغول خوردن افطاری شدند...

                                                                                                          پایان قسمت1

 

نوشته شده در 90/05/02ساعت 9:29 توسط بهار| |

در راستای اینکه این وبلاگ داشت میشد توضیح قهر وآشتی های مداوم من وآقای همسر وبه جهت اینکه قهر وآشتی هامون تمومی نداره تصمیم گرفتم یکم حال وبلاگ رو عوض کنم.

با عرض پوزش از جامعه ادبی بنده یه دستی در نوشتن دارم.واسه همین تصمیم گرفت یکی از داستانهایی که مدتهاست ذهنم رو درگیر کرده  رو لا بلای پستام بزارم.خیلی خیلی ممنون میشم که نظرات مفید وسازنده تون رو واسم بزارین.تصمیم دارم نظرات موافق ومخالف نگارش داستان رو بسنجم واگه موافق ها بیشتر بود تا آخر داستان روبنویسم واگه مخالفها زیادتر شد هر وقت که صلاح بدونین ملت رو از تراوشات ذهنیم راحت میکنم.پس نظر یادتون نره.اسم داستان هم «مهتاب» هست.

نوشته شده در 90/05/02ساعت 9:28 توسط بهار| |

 

این پست رو به مناسبت اینکه آبدارچی مون رفت واسمون بستنی خرید از تکه کلامهای معروفش میزارم بره حالشو ببره...

هرکی نخورد وگره زده                                          یک دیگه خورد وچپه زد

 

آنان که غنی ترند محتاج ترند

 

عرض میشد...

 

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد                      خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

 

حرفی که میزنند واجابت نمی کنند                          آنان که عاقلند مکرر نمی زنند

 

معده چیه؟؟؟؟؟ مگه شما معده دارین؟

 

بد کوفتیه!!!

خیللللللللللللللللللی گلی...

حقوق ما مثل آبه که به حلق شتر بریزن...

 


پ ن :بدون شرح!!!

نوشته شده در 90/04/30ساعت 12:21 توسط بهار| |